بهونه

بنویسم ننویسم

دلم به یاد بچهگیهاش افتاده و مدام بهونه میگیره

به  مانند کودکی که نمیداند چه میخواهد دل بهونه گیر شده تمامی وجودم به دور دستها رفته قلبم اسیر شده با خود مینویسم تا شاید از بهونه گیریهای این دل رها شوم اما قلب دست بردار نیست گویی در یه قفس تنگ اسیر شده و در حال دست و پا زدنه  اما گویی بهونه قوی تره بهونه با اشکاهایم پیوند میخورند و مرا به زانو در میاورند گاهی با تمام قوا رودرویشان میایستم و با امید به فردایی روشن استوارو قوی جلویشان قد علم میکنم ولی نمیدانم چرا در مقابلشان زود به زانو در میایم واون موقع هست که قطرات اشک سرازیر میشوند بدون انکه از من مجوزعبور گرفته باشند که باید جریمه سنگینی برای این قانون شکنی پرداخت کنن اینجاست که عقل وارد میشه و با قلب به گفتگو میپردازه و مثل همیشه این عقله که به پیروزی نهایی میرسه واز بهونه گیریها کمی کاسته میشه پس خدایا میدانی پرستوی دلم به دنبال چیست میدوانی چه بر سر این دل اومده پس کمکش کن و نزار بیشتر از این بهونه اسیرش کنههههههههههههههههههه


 

نوشته شده توسط ناناز در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 8:50 موضوع | لینک ثابت