سپیدار و پرستو

 

 

 

در سرزمینهای دور

 

در شهری کوچک

 

سپیداری بزرگ وتنومند تنها بود

 

تنها میهمانش پرستویی کوچک بود

 

در میان شاخ و برگش لانه ای داشت

 

هر صبح وشام همدم و همرازش سپیدار بود

 

پرستو به امید شنیدن سخنی محبت آمیز  از سپیدار بود

 

روزو شب سپری میشد و سپیدار همچنان ساکت بود

 

گویی در این دنیای بزرگ پرستو تنها بود

 

در شبی سرد و تاریک باد زوزه کشان بر سپیدار میتازید

 

پرستو در خطر افتاده بود

 

سپیدار خطر رو احساس کرده بود

 

پرستوی کوچک را در میان شاخ و برگش پناه داده بود

 

صبح از راه رسید

 

پرستو همچنان در میان شاخ و برگ سپیدارتنومند بود

 

تازه فهمیده بود سپیدار چقدر دوستش دارد

 

دیگر نه سپیدار نه پرستو هیچ کدام تنها نبود


 

نوشته شده توسط ناناز در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت