تبليغاتX
حرفهای دل پرستو
 

روز جدایی

 

 

روزجدایی

 

چه سخت بود روز جدایی

 

دل کندن و رفتن

 

هنوز یاد آوری اون روزها قلبمو به درد میاره

 

پای در راهی تازه نهادن

 

چقدر سخت است بدون تو ،چه رنجیست

 

یک سال از آن روزهای سخت گذشت

 

هنوز قلبم مالامال از رنج  جدایست

 

کاش ابر سیاه جدایی وجود نداشت

 

کاش میشد دیو تنهایی را گشت

 

باز هم تنهایی

 

سیل اشکانم بعد از این مدت طولانی هنوز جاریست

 

آه؛روزهای شیرین زندگانی تا آخرین لحظات عمرم بخاطرتان خواهم داشت

 

و با یاد این روزهای شیرین زندگانی خواهم نمود

 

 

 

این نوشته رو تقدیم میکنم به تو رویای بهاریم که برام خیلی عزیزی

 

 

 

 

دیوار بلند جدایی

 

 

رویای مهربانم

دیوار بلند جدایی میانمان حائل شد

 

نفرین بر این جدایی ؛ نفرین بر این روزگار

 

روزهای شیرینمان چه زود به سر رسید

 

آشنایمان تازه پا گرفته بود

 

به مانند دوخواهر دو دوست دو همراه و همراز و دو همدل در کنار یگدیگر

 

هنوز دلتنگ ان روزهایم

 

هنوز گویی در خوابم

 

منتظر بیداری هستم

 

اما نه نه من بیدارم

 

کنار آمدن با این واقعیت چه سخت است

 

کاش هیچ گاه جدایی صورت نمیگرفت

 

اما تقدیر چنین بود که منو تو چه آسان از هم دور شویم

 

هر صبح تا غروب در کنارت بودن آرامشی در وجودم احساس میکردم 

 

تا صبح دیگر به انتظار دیدنت صبر مینمودم ولی اکنون دیگر در کنارت نیستم با تو بودن دیگر تکرار نمیشه

 

اما رویای من همیشه دوستت دارم و بدون در قلبم جای داری هر جای دنیا که باشم در ذهنم خواهی بود

 

 


 

نوشته شده توسط ناناز در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 8:27 موضوع | لینک ثابت


سپیدار و پرستو

 

 

سپیدار و پرستو

 

 

 

در سرزمینهای دور

 

در شهری کوچک

 

سپیداری بزرگ وتنومند تنها بود

 

تنها میهمانش پرستویی کوچک بود

 

در میان شاخ و برگش لانه ای داشت

 

هر صبح وشام همدم و همرازش سپیدار بود

 

پرستو به امید شنیدن سخنی محبت آمیز  از سپیدار بود

 

روزو شب سپری میشد و سپیدار همچنان ساکت بود

 

گویی در این دنیای بزرگ پرستو تنها بود

 

در شبی سرد و تاریک باد زوزه کشان بر سپیدار میتازید

 

پرستو در خطر افتاده بود

 

سپیدار خطر رو احساس کرده بود

 

پرستوی کوچک را در میان شاخ و برگش پناه داده بود

 

صبح از راه رسید

 

پرستو همچنان در میان شاخ و برگ سپیدارتنومند بود

 

تازه فهمیده بود سپیدار چقدر دوستش دارد

 

دیگر نه سپیدار نه پرستو هیچ کدام تنها نبود


 

نوشته شده توسط ناناز در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت


رویای خیال

 

 

رویای خیال

 

چه شیرین است این رویا

 

رویای خیالم،زندگی در رویا

 

پرواز در کوچه پس کوچه های این دنیا

 

خانه ای کوچک داشتن،در کنارباغچه ای زیبا

 

پر از گل ذنبق و عقاقیا

 

سبک بال و بی دغدغه پرواز در این دنیا

 

چه شیرین است این رویا

 

کاش میشد در این رویا ماند

 

با طلوع خورشید هیچ چیز از ان باقی نخواهد ماند

 

باز هم رویای خیالم به خاطره ها پیوست و تنهایم گذاشت

 


 

نوشته شده توسط ناناز در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting