
غنچه زندگانیم
برای عزیزترینم مینویسم برای غنچه ای که در باغچه زندگانیم رشد کرده و بزرگ شده برای او که
با عطر حضورش زندگانیم را با طراوت و شیرین نموده برای او که مانند جواهری در زندگانیم میدرخشد و تنها سرمایه و ثمره اش میباشد.زمانی که پرستو تازه آشیانه اش رو در دوردستها ساخته بود صاحب جوجه ای شد جوجه ای
ضعیف و ناتوان که معلوم نبود در کنار پرستو میماند یا بار سفر میبندد اما به لطف پروردگاردر کنارپرستو ماند که با حضورش به آشیانه پرستو گرمی بدهد مانند غنچه گل سرخی زیبا و با طراوت که بویدنش پرستو را مست خودش میکرد،جواهری گران قیمت که حضورش تحمله سختی های زندگانی رو آسان مینمود. در تمامی سالها همراهیش کرده وآرام آرام قد کشیدن این سرو رو تماشا کرده و لذت برده حال این سرو سبز و جوان،این جوجه ،این غنچه زیبا شگفته و تبدیل به گل سرخی بزرگ و زیبا شده که میخواد کم کم آشیانه پرستو رو ترک کنه و به دور دستها بره دل پرستو غمگینه اما چاره نیست. جوجه زندگانیم باید پروازبه دوردستها و تنهایی رو یاد بگیره تا بتونه برای خودش آشیونه ای بسازه پرستو نمیخواد گل جوانش قطرات شبنم را روی گونه هاش ببینه ، میخواد در آخرین لحظاتی که در کنارشه او شاد و خندان باشه ،با آرامش راهی سفرش کنه.
گل زندگانیم در روزهای باقی مانده ای که در کنارمی خوب نگاهت میکنم تا یه دل سیر دیده باشمت اما هر چه نگاهت میکنم باز هم عطش دیدنم بیشتر میشه میدانم دلم را با خود خواهی برد پس این دل رو به امانت، به تو میسپارم تا بدونی یه جایی توی این دنیای بزرگ کسی چشم براه و در انتظارته وهمیشه با عشق پذیرای تو خواهد بود پس گل سرخ زندگانیم مواظب خودت باش و پرواز رو به خوبی بیاموز تا پرستویت رو سر بلند کنی دعای پرستو همیشه بدرقه راهت خواهد بود
به پروردگارمهربان میسپارمت ، در تمامی فرازو نشیبهای زندگانی مقاوم و صبور باش ،با امید به معبود میتوانی تمامی سد ها را از پیش پایت بر داری پس با ایمان و توکل به او، به راهت ادامه بده که مطمئنم با اراده و پشتکار و صداقتی که در تو سراغ دارم موفق خواهی بود.
ثمره زندگانیم ،امیدم ،نور دیدگانم پرستو رو به خاطر تمامی کمبودهایی که در آشیونه اش داشته ببخش
گلم به خاطر تمامی روزهایی که در کنارم بودی ازت ممنونمممممممممممممممممممممممممممممممم
سفر بسلامت

نوشته شده توسط ناناز در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت
صداقت گمشده

میخواستم مروری برهفته گذشته داشته باشم اما اتفاقی ناگهانی باعث شد روی امروز متمرکز شوم وآنچه که قلبم را به درد آورده بود بنویسم
امروز با روزهای دیگر تفاوت فراوانی داشت پرستو آرام و بی صدا در کنارم نشسته بود از شیطنتهای همیشگی خبری نبود لبخندی بهش زده در چشمانش خیره شدم در گوشش زمزمه ای کردم شاید برایم لبخندی بزند اما قطرات اشک را به مانند مرواریدی بر روی گونهایش میبینم غم در چشمانش موج میزند واز پرستوی پر هیاهو و شاد خبری نیست دستانش را لمس میکنم از غمش میپرسم برایم از صداقت گمشده اش سخن میگوید صداقتی که با تمام سادگیش به زیر سوال رفته بود اونم از طرف عزیز ترین کسی که فکر میکرد انقدربهش نزدیکه که میتونه تمامی ناگفته هایش رو برایش باز گو کنه اما حال او خنجری بر قلبش وارد کرده، که عمق وجودش رو زخمی نموده در یه سر در گمی عمیقی فرو رفته هر کاری میکنه نمیتواند انچه را که اتفاق افتاده به درستی درک کنه و بفهمه کسی رو که بعد از این همه اطمینان قلبش را شکسته ،حال پرستو با غمش چه کنه؟؟؟؟
حال برای او که شاید نوشته هایم را ببیند مینویسم دوست مهربانم درد و غمی بر دل کوچک پرستویم نهادی که از تو انتظار نمیرفت حرفهایت زلزله ای سهمگین بود که بر سرم خراب شدو آنچه را که از تو در ذهن داشت به ویرانه ای تبدیل کرد . حرف از بخشش میزنی در مرام پرستو همیشه بخشش
بوده اما چطور این ویرانها را آباد میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیگر هیچ نمیدانم چه برایت بنویسم که عمق زخمی را که بر دلم نهادی بفهمی همین بس که قلبم را شکستی.
بار دیگر در چشمانش مینگرم با انگشتانم اشکهایش را پاک میکنم گویی این کار فایده نداره چون اشکان خود نیز به مانند سیلی روان شده و این ویرانها را به گل و لایی مبدل کرده که بر قلب پرستویم نشسته .
خدایا باز هم از تو کمک میخواهم در این وادی تنهایم مگذار که سخت محتاجتم.

وحشت از عشق كه نه، ترس ما ازفاصله هاست
وحشت از قصه كه نه، ترس ما ازخاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست
صحبت از كشتن نا خواسته ی عاطفه هاست
كوله باریست پر از هیچ كه بر شانه ی ماست
گله از دست كسی نیست مقصر دل دیوونه ی ماست



تقدیم به تویی که قلبم روشکستی و به درد آوردی
چقدردوست داشتم حرفهایم را بفهمی. چقدر دوست داشتم نگاههایم را درک کنی.
چقدر دلم می خواست از من بپرسی: چرا نگاهت انقدر غمگین است؟
چرا لبخندت این قدر بی رنگ است؟اما افسوس که ........!!!
چرا در ظاهر شادی اما درونت غمگین؟اما...
و همیشه من بودم و تنهایی ام .... من و تنهایی و دفتری پر از خاطره!
آره گله از تو دارم!
تویی که بی تفاوت از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی:
چـــــــــــــرا چشـــــــــــمات همیــــــــــشه بارانیه؟
گاهی شک میکنم به بودنم
دلتنگ رفتنم .
می روم ..
می روم با هزار حرف مانده در دل
با هزار و یک آرزوی مانده در گل ..
دیگر خسته از ماندنم..
نه کسی در انتظار من است ..
و نه من در انتظار کسی ..
نه عشقی برای فروختن دارم ..
و نه پولی برای خریدن ..
آنقدر گنگ گشته ام که دیگر خواب هم نمیبینم !!..
حتی صدای دلم را نمی شنوم !!..
من فقط هیچ دارم و هیچ ..
تا بخواهی قصه های پر از غصه دارم ..
حرفهای داغدار و به عزا نشسته دارم ..
تا دیروز مجنون قصه ها بودم و امروز .. کفنی برای خود ندارم
و من دیگرنه یاری و نه دلداری برای خود ندارم

نوشته شده توسط ناناز در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت
غم درون
هنگامی که آسمان درونم به تیرگی گرایدو آرزوهام مانند
کاغذی بر روی اقیانوس شناور شد .درونم تلاطمی بر پا شدابرهای سیاه تمام وجودم رو فرا گرفت. باران اشک درون دریای دلم شروع به باریدن کرد آنقدر بارید تا سیلی عظیم تمام آنچه را که ساخته بودم به ویرانه ای تبدیل کرد تنها منظره به جا مانده کوهی از خرابه بیش نبود . حال با این ویرانه چه باید کرد چگونه این خرابه را باید از نو ساخت آیا میشه باز شادی به دل کوچک پرستو باز کرده؟آنقدر پرستوی دلم غمگین شده بود که با دستان لرزان و کوچک شروع به بازسازی این ویرانه ها کرد اما گویی دیگر توانی برای این کار نداشت با هر تلاش جسمش ضعیفترو ناتوان تر میشد پرستو نتوانست با غمش کنار بیاد و در انتها بیمار شد خودش میدونست چرا اما براش قابل قبول نبود خدایا وقتی پرستو به عقب نگاه می کرد جاده ای رو میدید که با تمام سختیهاش؛مشکلات و شادیهاش طی شده وبا صبری که از خودش سراغ داشت همه مشکلات رو پشت سر گذاشته بود اما دیگه از اون صبر خبری نیست خدایا پرستو توانش کمتر از اینه که بخوای باز هم امتحانش کنی پرستو میترسه از این امتحان سر بلند بیرون نیاد . همیشه دل به تو داده اما چرا اینگونه........ چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا پرستو به امید تو به عشق تو به زندگیش ادامه داده پس دستانش را رها مکن و امید را به دلش باز کردان کمکش کن ویرانهای دلش را از نو بسازه نزار غمی که درونشه پیروز بشه ؛پرستوی دلم با تمام قوا فریاد میزنه و دست کمک بسویت بلند میکنه دستم را بگیر و رهایم مکن که جز تو هیچ کس رو ندارم


نوشته شده توسط ناناز در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت
اولین سخن
شاید نوشته هام زیاد جالب نباشن اما هر وقت فکرم مشغول میشه باید بنویسم تا از دست این افکار خلاص بشم .
در اینجا میخوام از دونفر از دوستانم که مشوق من در نوشتن بودن تشکر کنم .سید جعفر عزیز که هر جا هست براش آرزوی سلامتی دارم و کسی که فکر نمیکردم انقدر بهش وابسته بشم که دوریش با من چنین کنه رویای مهربانم که این وبلاگ رو برام درست کرد .و از این دو عزیزمیخوام تا مثل همیشه منو یاری کنن همچنین دوستانی که به این وبلاگ سری میزنن .

نوشته شده توسط ناناز در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پرستوی مهاجر این سرزمینم که بر فراز شهرهای زیادی به پرواز در آمده بر بام خانهایشان آشیانه کرده و دوستان صمیمی را در این راستا بدست آورده
بعد از سالها پرواز بر این سرزمین اینترنتی رسیده که میتوان از سراسر دنیا با قلبهای زیادی پیوند دوستی بست و شادیها؛غمها را در کنارشان تقسیم کرد.
حال آشیانه ام را بر فراز بام این شهر اینترنتی بنا میکنم تا در کنارتان باشم امید که پذیرای این پرستوی مهاجر خسته باشید.
فهرست اصلی
دوستان
هیچکس تنهایی ام را حس نکرد ( رویا جون )
نوای دل (منتظر افرا عزیز)
تنهاتر از سکوت(کاوه عزیز)
قلم دونی منو..(آرام عزیز)
دل نوشته های منو تو (صادق عزیز)
عشقولانه (فرهاد عزیز)
امید به زندگی (علی عزیز)
من تنها تر از تو نیستم(آرش عزیز)
قالب ساز(سعید عزیز)
من خیس فاجعه ام(پاییز عزیز)
صدای سخن عشق(مهدی ذبیحی عزیز)
فریدون(فریدون عزیز)
رونسانس(کوروش عزیز)
تنهایی(احسان عزیز)
عشق،تنهایی،مرگ(پارسا عزیز)
هياهوي سكوت(اميرعزيز)
پیوندهای روزانه
postsmile
تالار گفتمان بانوان
سایت تبیان
آپلود
پرشین گیگ
وبگذر
نقشه ایران
دانلود کتاب
خانواده ایرانی
پرشین بلاگ
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY